جلالِ یک طغیانگر

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

عباس ابوالفتحی‪-‬ آن وقت ها اسم دارالفنون که می آمد مو به تن مردم سنتی کوچه بازاری سیخ می شد. سوهان روح شان شده بود. به خون دل جگرگوشه‌شان را از دهان صد قلم بیماری مسری واگیردار می گرفتند، می فرستادند مدرسه تا گلی به سرشان بزنند، بعد آنها مثل زغالی که در کوره آهنگری بیندازی به محض اینکه چند ماهی در دارالفنون می ماندند، گُر می زدند به جان اعتقادات و رسومات چند هزار ساله اهل خانه و محل. معلوم نبود چه به خوردشان می دادند که هیچ چیز هم بهشان کارگر نمی افتاد. نه خاک تربت و نه آب دعا.
یکی از این محصلین از راه به در شده «جلال آل احمد» بود. پدرش برای اهل محل موعظه می کرد. از واجبات و مستحبات دین می گفت. احکام نماز وحشت را یادشان می داد و حرام و حلال بلدشان می کرد. بعضی شب ها هم که زن‌ها دورش را می گرفتند و گُل می کرد، از روز هفتاد هزارسال می گفت. از روزی که چشم ها برمی گردد توی کاسه سرها، از سگ هفت سر و شِش دُم که از پشت پر قبای گناهکاران را می گرفت و با خودش کشان کشان می برد به دخمه های تاریک و وحشتناک دوزخ.
در یکی از محله های پایین شهر تهران به نام «سید نصرالدین» قد کشید. آبا و اجدادش اهل روستای «اورازان» طالقان بودند. وقتی «جلال» به دنیا آمد در سال 1302، پدرش «سید احمد طالقانی» دلش می‌خواست او را طوری بار بیاورد که در آینده جای خودش بنشیند و مجتهد و آقا بشود. همینکه تحصیلات ابتدایی را یاد گرفت و از الفبا پیش افتاد به سرش افتاد دیگر نگذارد «احمد» برود مدرسه چون دوره بعد، دارالفنون بود. ترسید با رفتن به آنجا از دین و دنیا دربیاید. «آل احمد» خودش در این باره می نویسد: «دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: (برو بازار کار کن) تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم». روزها کار می کرد و شب‌ها چشم پدر را می دزدید و به دارالفنون می رفت. یک سال مدام کار کرد و پولش را گنجله گنجله توی پستو پیتارها انباشت تا بتواند مابقی تحصیلش را تمام کند. در این مدت ساعت سازی، چرم فروشی و خلاصه هر کاری که بشود از آن مایه ای به جیب زد، انجام می داد. گاه گداری هم وردست یکی از شوهر خواهرهایش برق کشی می‌کرد. و به قول خودش: «همین جوری‌ها دبیرستان تمام شد و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه وجودم…». وقتی داشت دیپلمش را می‌گرفت همان وقت ها سر و گوشش جنبیده بود و با نوشته های «کسروی» و« شریعت سنگلجی» اعتقاداتش را به باد داده بود.
دیپلمش را که گرفت باز «سید احمد» دست به کار شد. این بار خواست او را پیش برادر بزرگش «سید تقی» به نجف بفرستد، به خیال اینکه جو آنجا روی خلقش تاثیر بگذارد به نجف فرستادش. «جلال» هم از آن طرف فرصت را مساعد یافت تا به بیروت برود و در آنجا تحصیل کند. همین انگیزه وا داشتش با پیشنهاد پدر موافقت کند. درباره این سفر سه ماهه اینگونه شرح ماجرا می‌دهد که: «تابستان 1322 بود، در بحبوحه جنگ، با حضور سربازان بیگانه و رفت و آمد وحشت انگیز U.K.C.C و قرقی که در تمام جاده ها کرده بودند تا مهمات جنگی از خرمشهر به استالینگراد برسد.
به قصد تحصیل به بیروت می رفتم که آخرین حد نوک دماغ ذهن جوانی ام بود و از راه خرمشهر به بصره و نجف می رفتم که سپس به بغداد والخ .... اما در نجف ماندگار شدم. میهمان سفره برادرم. تا سه ماه بعد به چیزی در حدود گریزی، از راه خانقین و کرمانشاه برگردم. کله خورده و کلافه و از برادر و پدر».
از نجف که برگشت حزب تازه تاسیس توده در جامعه روشنفکران غوغا کرده بود و ریز و درشت را به خودش جذب می کرد. «جلال» هم از این موج مثل خیلی های دیگر برکنار نماند؛ حزبی که حالا بعد از جنگ دوم جهانی و مغلوب شدن «هیتلر» و بر باد رفتن آمال ناسیونالیستی به شوروی گرایش پیدا کرده بود. حالا روشنفکران یک شبه می رفتند به جای آلمان و فرانسه، روسی بشوند؛ کمونیستی که حتی با نوع اروپایی اش توفیر داشت. آنچه آنها در دستور کار خود قرار داده بودند نوشته‌های «مارکس» 25 ساله بود. «جلال» شرح حال خودش را در آن دوران چنین توصیف می کند: «شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شده دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشتم. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لا‌مذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لامذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می‌دهد که تا به آخر براندش».
سال 1323 به حزب توده پیوست و چند سال بعد وقتی جنبش دموکراتیک ملی؛ «آنچه توده ای ها پیش از سال 1325 می نمودند» تغییر مسیر داد، از آن جدا شد. جنبش دموکراتیک ملی حالا روبروی «مصدق» و «بازرگان» قد علم کرده بود و با ملی شدن صنعت نفت مخالفت می کرد. «احسان طبری» می خواست شمال کشور را دو دستی به روس ها تقدیم کند. حال و روز چند ساله حزب توده به قلم «آل احمد» چنین است؛ « روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می‌نمود و ضد استعمار حرف می‌زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعوی‌های دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی‌دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی‌مان را می‌فرسودیم و تجربه می‌آموختیم. برای خود من «اما» روزی شروع شد که مامور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال 23 یا 24؟) از در حزب خیابان فردوسی تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم».
پایش به دنیای نویسندگی با چاپ «زیارت» در مجله سخن باز شد که در کنار چند داستان کوتاه دیگر در مجموعه «دید و بازدید» منتشر شد. «آل احمد» فارغ التحصیل رشته ادبیات فارسی بود، اما تا آخرش پیش نرفت و به قول خودش «از بیماری دکتر شدن» مصون ماند.
«جلال آل احمد» دغدغه تغییر داشت. نسلی بودند که زندگی شان را در راه وطن و مردمش قمار کردند. خیلی هم نماند. 18شهریور 1348 آرام گرفت....
نویسنده : محمد رضا جوادیان بازدید : 2 تاريخ : يکشنبه 11 آذر 1397 ساعت: 8:57

close
تبلیغات در اینترنت